سعدى

63

بوستان ( فارسى )

حكايت بناليد درويشى از ضعف حال * بر تندرويى خداوند مال نه دينار دادش سيهدل نه دانگ * بر او زد بسر بارى از طير « 1 » بانگ دل سائل از جور او خون گرفت * سر از غم برآورد و گفت اى شگفت 1345 توانگر ترشروى ، بارى ، چراست ؟ * مگر مىنترسد ز تلخى خواست ؟ « 2 » بفرمود كوته نظر تا غلام * براندش بخوارى و زجر تمام به ناكردن شكر پروردگار * شنيدم كه برگشت ازو روزگار بزرگيش سر در تباهى نهاد * عطارد قلم در سياهى نهاد شقاوت برهنه نشاندش چو سير * نه بارش رها كرد و نه بار گير 1350 فشاندش قضا بر سر از فاقه خاك * مشعبد صفت ، كيسه و دست پاك سراپاى حالش دگرگونه گشت * بر اين ماجرا مدتى برگذشت غلامش بدست كريمى فتاد * توانگر دل و دست و روشن‌نهاد بديدار مسكين آشفته‌حال * چنان شاد بودى كه مسكين بمال شبانگه يكى بر درش لقمه جست * ز سختى كشيدن قدمهاش سست 1355 بفرمود صاحب‌نظر بنده را * كه خشنود كن مرد درمنده را چو نزديك بردش ز خوان بهره‌اى * برآورد بىخويشتن نعره‌اى شكسته‌دل آمد بر خواجه باز * عيان كرده اشكش بديباچه ، راز بپرسيد سالار فرخنده‌خوى * كه اشكت ز جور كه آمد به روى ؟ بگفت اندرونم بشوريد سخت * بر احوال اين پير شوريده‌بخت 1360 كه مملوك وى بودم اندر قديم * خداوند املاك و اسباب و سيم چو كوتاه شد دستش از عز و ناز * كند دست خواهش بدرها دراز بخنديد و گفت اى پسر جور نيست * ستم بر كس از گردش دور نيست

--> ( 1 ) . طنز . ( 2 ) . در بعضى از نسخه‌هاى چاپى اين بيت نيز هست : چرا رانى از در بخوارى مرا ؟ * بينديش آخر ز روز جزا